|
شادباش ...
|
||
|
in stockholm دلتنگیای بزرگ یه آدم کوچیک |
I have almost forgotten how much I love you...
that makes it hurt even more.....................
اينجا قيمت همه چيز بالاست و تو مى مانى كه آيا فرار از تنهايى به اين قيمت مى ارزيد؟ هنوز مى ارزد؟ ... و انگار جواب در كمال بهت و ناباورى ام هر بار آرى ست...
I`m sick of this sick community...
I miss the tiny little isolated world of mine,where I could easily love every single member of it...
دلم واسه پوست دستات تنگ شده
دلم واسه اون لک زير صورتت تنگ شده
دلم واسه سنگينی جيب های کتت تنگ شده
دلم واسه بوی بغلت تنگ شده
دلم واسه يه چيز بگم هات تنگ شده
دلم واسه سرفه های نصفه شبت تنگ شده
دلم واسه اسم بهاره تنگ شده
دلم واسه قهقهه های يهو ت که ميز بغليارو بر ميگردوند تنگ شده
دلم واسه "سحر حالا من چی کار کنم؟" ت تنگ شده
دلم واسه دير اومدناتون هم تنگ شده...
دلم تنگ شده...
دلم..
تا حالا شده
دلت
واسه چيزی که جلو چشته تنگ بشه؟....
FUCK THIS LONLIENESS
it`s eating me alive.....................
it`s about a mounth now,nothing seems to get better...all I can feel is, MISSING....
این روزها
همه چیز
بوی
آخرین
گرفته است....
حتی منتظرشدن ها ..پرسه زدن ها..در ولی عصر...
دل کیست که نگیرد؟؟؟
|
|