|
شادباش ...
|
||
|
in stockholm دلتنگیای بزرگ یه آدم کوچیک |
زندگیام لق میزند!
انگار آجر روی آجر سست گذشتهام تا به الان،
به امید برگشتن و درست کردن ...
لق و لغزان ...
نا استوار و لرزان ..
دیوار من ثریا را هم ردّ کرده است انگار ...
زمانی
چه کودکانه میخندیدم،
کدامین باد
سرخوشیم را برد
که حالا هر نغمه ای
غمی در پس
نهان دارد ...
این روزها حال من خوبست
خوب هم که نباشد
بهتر است
و این خودش
عالیست ....
یه روزی تو بزرگ میشی
میری تا اونور دنیا
به یاد خونه میفتی
چشات میشه مثه دریا
به یاد امشب و هر شب
که من بیتاب و آواره
نشستم تا سحر بیدار
کنار تو و گهواره
۲۵ سال،
به وقت ایران،
موک،
تماام.
حذف...
یه وقت کسی که نباید نبینه ....
رضایت موهبتیست،
در سرزمینی "از خود راضی" را مذمت میکنند
کاش یاد گرفته بودم که راضی باشم به خودم و نفسی تازه کنم و آرام بگیرم،
آرام ...
|
|