تبليغاتX
شادباش ...
 
شادباش ...
 
 
in stockholm دلتنگیای بزرگ یه آدم کوچیک
 
"I am living "hell ..

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 13 اردیبهشت1391ساعت 16:3  توسط سحر  | 

پرسیدی چرا؟

- چون با تو، 

 زندگی‌‌ام زیباتر است ... .



به همین سادگی‌....

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 2 فروردین1391ساعت 22:30  توسط سحر  | 

بهار را به اتاق‌های کوچکمان می‌آوریم،

حتا به زور،


که فاتحه سال بی‌ بهار ...  خوانده است!


-بهاره از استکهلم

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 28 اسفند1390ساعت 12:38  توسط سحر  | 

زندگی‌‌ام لق میزند!

انگار آجر روی آجر سست گذشته‌ام تا به الان،

به امید برگشتن و درست کردن ...

لق و لغزان ...

نا استوار و لرزان ..

دیوار من ثریا را هم ردّ کرده است انگار ...

 |+| نوشته شده در  شنبه 10 دی1390ساعت 0:42  توسط سحر  | 

زمانی‌ 

چه کودکانه می‌خندیدم،

کدامین باد

سرخوشیم را برد

که حالا هر نغمه ای 

غمی در پس

نهان دارد ...

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 7 مهر1390ساعت 13:3  توسط سحر  | 

این روز‌ها حال من خوبست

خوب هم که نباشد

بهتر است

و این خودش 

عالی‌ست ....

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 1 شهریور1390ساعت 11:45  توسط سحر  | 

یا ربّ مباد که

تنهایی‌

عادت شود ....

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 1 شهریور1390ساعت 11:41  توسط سحر  | 

یه روزی تو بزرگ میشی
میری تا اونور دنیا
به یاد خونه میفتی
چشات میشه مثه دریا
به یاد امشب و هر شب
که من بیتاب و آواره
نشستم تا سحر بیدار
کنار تو و گهواره

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 3 مرداد1390ساعت 23:31  توسط سحر  | 

۲۵ سال،

به وقت ایران،

موک،

تماام.

 |+| نوشته شده در  شنبه 1 مرداد1390ساعت 23:42  توسط سحر  | 

حذف...

یه وقت کسی‌ که نباید نبینه ....

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 22 تیر1390ساعت 15:57  توسط سحر  | 
 
  بالا