تبليغاتX
شادباش ...
 
شادباش ...
 
 
in stockholm دلتنگیای بزرگ یه آدم کوچیک
 

زندگی‌‌ام لق میزند!

انگار آجر روی آجر سست گذشته‌ام تا به الان،

به امید برگشتن و درست کردن ...

لق و لغزان ...

نا استوار و لرزان ..

دیوار من ثریا را هم ردّ کرده است انگار ...

 |+| نوشته شده در  شنبه 10 دی1390ساعت 0:42  توسط سحر  | 

زمانی‌ 

چه کودکانه می‌خندیدم،

کدامین باد

سرخوشیم را برد

که حالا هر نغمه ای 

غمی در پس

نهان دارد ...

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 7 مهر1390ساعت 13:3  توسط سحر  | 

این روز‌ها حال من خوبست

خوب هم که نباشد

بهتر است

و این خودش 

عالی‌ست ....

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 1 شهریور1390ساعت 11:45  توسط سحر  | 

یا ربّ مباد که

تنهایی‌

عادت شود ....

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 1 شهریور1390ساعت 11:41  توسط سحر  | 

یه روزی تو بزرگ میشی
میری تا اونور دنیا
به یاد خونه میفتی
چشات میشه مثه دریا
به یاد امشب و هر شب
که من بیتاب و آواره
نشستم تا سحر بیدار
کنار تو و گهواره

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 3 مرداد1390ساعت 23:31  توسط سحر  | 

۲۵ سال،

به وقت ایران،

موک،

تماام.

 |+| نوشته شده در  شنبه 1 مرداد1390ساعت 23:42  توسط سحر  | 

حذف...

یه وقت کسی‌ که نباید نبینه ....

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 22 تیر1390ساعت 15:57  توسط سحر  | 

خواهد آمد روزی

که 

به شک

دل‌ پر

نباشیم؟

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 21 تیر1390ساعت 23:14  توسط سحر  | 

ما را به سخت جانی خود این گمان مبود

 |+| نوشته شده در  جمعه 17 تیر1390ساعت 11:25  توسط سحر  | 

رضایت موهبتیست،

در سرزمینی "از خود راضی‌" را مذمت میکنند

کاش یاد گرفته بودم که راضی‌ باشم به خودم و نفسی تازه کنم و آرام بگیرم،

 آرام ...

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 20 اردیبهشت1390ساعت 0:53  توسط سحر  | 
 
  بالا